تو را در خواب دیدم خواب دیدم می رسی از راه که برگشتی و خواب ام پر شد از اسپند و بسم الله بهاران می وزد از سمت باغ سبز چشمان ات بهاران می شود هرفصل و فروردین شود هر ماه سفر آن سو تر از مصر است و تو یوسف تر از یوسف چرا مانند یعقوب از فراق ات خون نبارم؟ آه جهان گرگ است و دنیا کاروان در

پیامکِ غافل‌گیرانه

باورِ بهار من بست نشسته به یک نگاهِ دوباره به یک تلنگرِ آرام و شیرین به یک خبرِ عظیم به یک آغوش دوباره به یک پیامکِ غافلگیرانه؛ «امام صدر آمد» آری! تویی باورِ بهار من ای بی‌یارترین بهار سعید اشیری (ابتهاج)

فروردین ۱۸۱۳۹۱
تو ای لبخندِ موعود

ای چله‌نشینِ طورِ غم و غربت ای ماه؛ ای مرد؛ ای مردِ درد کنعان سوخت نیل خشکید سینا نمک‌زار شد اربعین‌ها گُذشت سال‌ها رفت چشم‌ها خونابه‌ی اشک شد غم‌ها بُغضِ فرو خورده‌ی مرگ شد بهاران؛ خزان شد، اما چله‌ی تو هنوز به سر نیامده است پیراهن تو دگر زِ مصر نیامده است باری، وعده‌ی آمدنت هنوز مِهرِ خُفته‌ی جان و دل ماست خبر آمدنت باز لبخند موعودِ خشکیده لبِ ماست

فروردین ۱۸۱۳۹۱
رهایی

تو رها تو رها تو رهایی همه شب تو ستاره ندیده چو ماهی همه مردمان به زیستن به وجود دردهاشان زِ تن و جان و رنج‌هاشان شده‌اند آدمی‌زاد شده‌اند مردمِ مِهر شده‌اند آیه‌ی جان تو در این میانه اما شده‌ای شبیهِ یک راز تو در این ستاره باران همه سوره‌ی صفایی همه دردِ ما تو هستی صدرِ قصه‌ها تو هستی سعید اشیری (ابتهاج)

فروردین ۰۳۱۳۹۱
نوبهارانِ ما

زندگی، مرگ، خلقت، فطرت، بهاران…. «ادوار چهارگانه که طبيعت طي می‌کند، دلالتی است تأويلی که حکمت وجود تقابل و تضاد را در عالم بر ملا می‌دارد. زندگی از درون مرگ سر بر می‌آورد چنان که بهار از درون زمستان. و اين تجديد خلقت با انقلابهايی مکرر انجام می‌پذيرد. به اين معنی، آفرينش و انقلاب به يک معنا رجوع دارند: “فطرت” شکافتن است، همچنان که هسته‌ای می‌شکافد و نهالی از درون

هُمای بی‌همتای ما

* از آن دور دست‌ها، تا همین نزدیکی، همه صدای هلهله است و غوغا. گویی برای رسیدن به بهشتِ برین بی‌تابی می‌کنند! تو، مانده‌ای و این همه صدا… پیکانی که از اندکی آن‌سوتر، سفیرش بگوش می‌رسد… می‌آید و بر بوسه‌گاه تو می‌نشیند. ** نمی‌دانم، این جمله‌ها و روضه‌ها را تاکنون چند بار تصور کرده‌ای. یا شاید هر روز چند بار قبله‌ی قلبِ خویش را به این وادی کشانده‌ای، اما خواستم

این نیلِ اشک...

بر سینه آه و خون به چشم ها رسیده است روی سپید نیکبختی به چنگ ها خلیده است اشکم چو دجله و فرات برایت دمادم است از مِهر آن عصای تو نهری به ما کشیده است این نیلِ اشک، دریا شود در این فراق از بس که سوزِ تو بر دل ها کشیده است موسا بیا به نیل و اعجاز عشق، دوباره کن سرخوش از آن وصال که لیلا چشیده

عقل می‌گوید بمان و عشق می‌گوید برو

یا انیس ٭ ٭ ٭ ذی‌حجه‌ی سال شصت و یکم پس از هجرت. عقل می گوید بمان و عشق می گوید برو… واین هر دو، ‌عقل و عشق را، خداوند آفریده است تا وجود انسان در حیرت میان عقل و عشق معنا شود. در روز هشتم ذی‌الحجه، یوم الترویه، امام حسین آگاه شد كه عمرو بن سعید بن عاص با سپاهی انبوه به مكه وارد شده است تا او را

مسیحِ دوباره

مِهرت، ز دامان مسیح طلوعی دوباره کرد گمنامی‌ات، ناله زِ سوخته‌خانه‌ی لیلای بی‌ستاره کرد بر این کرانه‌های نشسته در شفق بخوان تو از آیه‌های سوره‌ی فلق بگو نشانِ دیگری زِ آیه‌های «اِرجعی» ببین بَست نشسته‌ایم همه به تنزیلِ «فَادخُلی» بیا، که تنگ است سینه برای غم کشیدنت ببین، که اشک است دو دیده برای بازدیدنت

آذر ۲۸۱۳۹۰

ای سرود صبر برآمده از لبانِ تو ای سکوت، ای رها ای همیشه بغض فرو مانده برایِ تو از این زاویه ما نمی‌بینیم طلعت ماه درنگی…، شکوهی…، نگاهی… ای عزیزترین ماهِ شبِ چهارده ما این همه نگاه، منتظر است برای طلوعِ تو  

© 2011 امام صدر نیوز استفاده از مطالب سایت با ذکر منبع بلامانع است. sadrnews[@]gmail.com