خرد ۱۴۱۳۹۴
 

بسم الله النّور

بعضی از روزها، آدم‌ها،  مثل کودک گمشده ای که وسط چهار سوق ِبازار، خیره به نور شمع های سقاخانه، سرگردان است، میان گریه ها و خنده های شان مردد می شوند. در سرزمین ما، روزهایی هست که با همه ی اندوه های غریب شان، مبارک اند؛ چون خیلی از غم ها، خیلی از بغض ها، با همه ی تلخی شان، پربرکت اند؛ درست مثل دهه های محرم: عطر گلاب و شربت، بوی غذاهای نذری، چای قند پهلوی روضه. این چنین است که شهادت شیرین می شود؛ أحلی من العسل!

در سرزمین ما، روزهایی هست که با همه ی مبارکی ِشادی هایشان،غریب اند ؛ چون در میان خیلی از شادی ها بغضی نهفته است، که ناگهان گلویت را فشار می دهد؛ و فشار می دهد و آن قدر فشار می دهد تا تاب و توان ات را بگیرد و بی تاب ات کند؛ تا یادت بیاید که در میان شادترین لحظه های این عالم هم چه قــــــدر تنهایی!
اشک هایی هست که بی مقدمه کنار لبخندهایت می نشیند و بی که بدانی چرا، حفره ی بزرگ و عمیقی روی دلت برجای می گذارد. درست مثل بغض ِ داغ ِناخوانده ای که شبی، -نیمه ی شعبانی که ماه هم کامل است- زیر نورِ ماهی که از بارقه های آتش بازیِ ما زمینی ها، درخشان تر و زیباتر است، خیره بر چراغانی ها و آذین بندی ها، راهِ گلویت را می بندد و شربتِ خنکِ شیرینت را در کامت زهر می کند؛ و یادت می اندازد که که او هنوز هم تنها ست.

*****

دنیایی که ما در آن نَفَس می کشیم، غم ها و شادی هایش درهم است؛ درهم است مثل عُسرها و یُسرها، سختی ها و آسانی ها. تنها یک مردِ تنهای دلخسته می خواهد که زیر سایه ی نخل ها یا زیتون ها -یا کسی چه می داند؟ زیر سایه سار سدرها یا صنوبرها- بنشیند و گریه و خنده، غم و شادی ، اشک و لبخند به هم ببافد و زندگی بسازد.

مثل این شبی پیر فرزانه ای، در عروج، از اشک ها و غم های مردمانی که چشم به او دوخته بودند، دل کَند؛ و با دلی آرام و قلبی مطمئن و روحی شاد و ضمیری امیدوار بالا رفت تا از آسمان ستاره بچیند. مثل این شبی، مردِ تنها و غریبی، با سرنوشتی غریبانه تر از نامش! آرام و مطمئن و البته امیدوار با لبخندی بر لب، جیب های لبّاده وعبایش را تا جایی که جا داشت، پر از ستاره کرد؛ و از آسمان به زمین آمد تا میان مردمان افسرده ی دلمرده ی زمین، ستاره هایش را تقسیم کند. فرشته ای از غم دوری اش بغض کرد و اشکش در دل کهکشان ها گم شد.

شاید مثل امشبی، پیر فرزانه ی داستانِ ما، دست به قلم شد و برای مرد تنها و غریب، نامه ای نوشت:

IMS 12Imam Khomeini

بسمه تعالی

خدمت جناب مستطاب سیّد الأعلام و حجت الإسلام آقای صدر (دامت برکاته)

از سلامت جناب عالی و مجاهدات شما در راه حقوق شیعه، و کوتاه کردن دست ستمکاران متشکر شدم. امید است خداوند تعالی جناب عالی را برای ما حفظ  فرماید و ترقیّات ِ روزافزون، که قوای جوانی را در راه واهب العطایا صرف فرمایید و سرمایه های نافذه را مبدّل به سرمایه باقی نمایید.

آن چه پیش ما است از شؤون طبیعت، از دست خواهیم داد، و بُرد با آنها ست که زائل را فدای لایزال نمودند و به نعمت های لایزال نائل شدند. ” قِیلَ ارْجِعُوا وَرَاءکُمْ فَالْتَمِسُوا نُورًا”، گویا ورای ِ همین عالم ِ طبیعت است، که در آن می شود تحصیل نورانیّت کرد و با رفتن از اینجا ، رجوع مجال و تحصیل، ممتنع است.

از خداوند تعالی توفیق برای طبقه ی جوان، که نور ِفطرت، مثل ما پیرها در آن خاموش نشده، خواهانم. و از جناب عالی، امید دعای خیر دارم برای عاقبت، که این چند نـَفَسی که باقی مانده، صرف ِ لایعنی نشود، آنچه مثل گذشته است.

والسّلام علیکم و رحمه الله
روح الله خمینی
۸ ذی الحجّۀ ۹۴

منبع ِنگارش ِنامه-:  کتاب  “حدیث روزگار” و” یادنامه ی امام موسی صدر”

به قلم صاحب وبلاگ شریف رجعت صدر

به اشتراک بگذارید
  • Facebook
  • Yahoo! Buzz
  • Twitter
  • Google Bookmarks

  One Response to “او هنوز هم تنهاست”

  1. نامی برای مردن
    نامی برای تا ابد زیستن
    نامی “برای بی که بدانی چرا”
    گاهی گریستن؛

    مرحوم دکتر قیصر امین پور
    نه گندم نه سیب!

 Leave a Reply

You may use these HTML tags and attributes: <a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <s> <strike> <strong>

(الزامی)

(الزامی)