آبا ۲۸۱۳۹۱
 
یا انیس!

ذی‌حجه‌ی سال شصت و یکم پس از هجرت

عقل می گوید بمان و عشق می گوید برو… واین هر دو، ‌عقل و عشق را، خداوند آفریده است تا وجود انسان در حیرت میان عقل و عشق معنا شود. در روز هشتم ذی‌الحجه، یوم الترویه، امام حسین آگاه شد که عمرو بن سعید بن عاص با سپاهی انبوه به مکه وارد شده است تا او را مخفیانه دستگیر کنند و به شام برند و اگرنه … حرمت حرم امن را با خون او بشکنند. آنان که رو به سوی قبله خویش نماز می گزارند معنای حُرمت حرم اَمن راچه می دانند؟ کعبه‌ی آنان که درمکه نیست تا حرمت حرم مکه را پاس دارند؛ کعبه آنان قصر سبزی است در دمشق که چشم را خیره می کند. آنجا بهشتی است که در زمین ساخته اند تا آنان را از بهشت آسمانی کفایت کند…

صبح شد و بانگ الرحیل برخاست و قافله عشق عازم سفر تاریخ شد… عقل می گوید بمان و عشق می گوید برو ؛ و این هر دو ، عقل و عشق را ، خداوند آفریده است تا وجود انسان در حیرت میان عقل و عشق معنا شود، اگرچه عقل نیز اگر پیوند خویش را با چشمه خورشید نَبُرد ، عشق را در راهی که می رود ، تصدیق خواهد کرد ؛ آنجا دیگر میان عقل و عشق فاصله ای نیست .

عجبا! امام مأمن کره ارض است و اگر نباشد ،‌خاک اهل خویش را یکسره فرو می بلعد ، و اینان برای او امان نامه می فرستند… و مگر جز در پناه حق نیز مأمنی هست ؟ عقل را ببین که چگونه در دام جهل افتاده است! و عشق را ببین که چگونه پاسخ می گوید : «آن که مردم را به طاعت خداوند و رسول او دعوت می کند هرگز تفرقه افکن نیست و مخالفت خدا و رسول نکرده است. بهترین امان ، امان خداست و آنکس که در دنیا از خدا نترسد ، آنگاه که قیامت برپا شود در امان او نخواهد بود . و من از خدا می خواهم که در دنیا از او بترسم تا آخرت را در امان او باشم».

٭ ٭ ٭

رمضان ۱۳۹۹ هجری قمری

آری، عقل می‌گوید بمان و عشق می گوید برو… بعد از گذار چهارده قرن، هنوز ندای قافله‌ی حسین (علیه‌السلام) به گوش جان می‌آید. قافله‌ای که دمادم ندای الرّحیل سر می‌دهد. این‌روزها، انیس خلوت تو، سوره‌ی یوسف است. نگاه‌ات را دوخته‌ای به دوردست‌ها… این‌که برای حلّ جنوب لبنان چه باید کرد؟ سفری قریب در راه است، اما، نمی دانی که چرا مدام بوی غربت را از این سفر غریب حس می‌کنی؟! از همه‌‌ی آنچه داری، گذر کرده‌ای. همه‌ی دارایی تو، آن نیست که دیگران دیده‌اند، تو از خدای خویش، ودایعی را به امانت داری، که شاید، قلیلی از عباد خدا را بتوان بر آن سبیل و شاکله یافت. عزم سفر کرده‌ای…

عقل می‌گوید بمان و عشق می‌گوید برو… بنا را اگر بگذاریم بر عقل متعارف و محاسبه‌گر، ورود به لیبی، گام نهادن در سرزمین بی‌مکان و بی‌امان است. سردمدار و حاکم جور او را نیک می‌شناسی… تو «اُمّ‌الفتن» او را نه با عقل حسابگرت، که با نور بصیرت و قلب نورانی‌ات یافته‌ای و شهود کرده‌ای…؛ چه، فرمود: المُومن یَنظُر بِنورالله… اما، تو، صراط حسین (علیه‌السلام) به جانِ جانانت برگزیده‌ای.

اختیار برآمده از عقل متعارف، آن‌قدر در برابر عشق و شیدایی تو به صراط حسین (علیه‌السلام)، حقیر و فرواُفتاده است که هرگز تاب برابری در این حال و مقام پرجوش و خروش تو را ندارد… که دیگر، ماندن را جایز نمی‌دانی. همراهان و محافظانِ معمول را، از همراهی‌ات در سفر، معاف داشته‌ای. هر گامِ تو در این سفر، جلوه‌ی نور حسینی را بیشتر و بیشتر هویدا می‌کند و چقدر، سرخوشی از این سفر عشق! سفر یکی از تبارانِ حُسین در وادی بلای یکی از یزیدیان زمانه.

٭ ٭ ٭

این‌روزها، که بیش از دوازده هزار روز، از رفتن تو در وادی بلا و حصر می‌گذرد، مانده‌ام که تو را چگونه بشناسم؟! حیات تو، گویی واگویه‌ای است از عالم اکبر. تو، در شیدایی و زندگی خویش، تنها «تهذیب نفس» نکردی؛ «تضحیه» نفس کردی؛ یعنی جان شیرین و نازنین‌ات را قربانی کردی. این روزها، میان ما، آدم ها، آدم نماها، به خوب های‌مان که می رسیم؛ در میان بهترینِ بهترین های‌مان، قلیلی را می توان یافت که می‌کوشند که باشند، ولی پاک. اما، برخی می‌خروشند که «جان را تضحیه» کنند. میان «تهذیب نفس» و «تضحیه نفس» همان فرقی است که بین جهاد اوسط و اکبر است. و تو، نماد و معنی بخشِ این خروش و شیدایی در «قاموس تضحیه» گشته‌ای. در «تهذیب نفس» انسان می‌کوشد باشد، ولی عادل باشد. اما، در «تضحیه» می‌کوشد «اضحیه» بدهد، «قربانی» بدهد؛ می‌خواهد نباشد! می‌خواهد که نخواهد؛ اراده‌اش بر این است که چیزی طلب نکند، مطلوب او این است که چیزی نخواهد. این بارگاه، بارگاهی نیست که هر کسی بتواند به آن بار یابد!

اما، تو، همه را، درنوردیدی، ماهِ من! تو، ای تو، از تبار وارث آدم! از وارثان حسین! ای که چه زیبا، خویشتنِ خویش را – به نام حسین – چون عاشقان و واله و شیدایان حسین، تضحیه کردی! فدا کردی!

٭ ٭ ٭

آری، عقل می‌گوید بمان و عشق می‌گوید برو… و زنهار که این ندا را هر لحظه در زندگی ما به گوش می‌رسد، به باد نسیانش سپاریم و از قافله‌ی عشق فروبمانیم!

سعید اشیری
آذر ۱۳۹۰ 

—————————–

بخش اول نوشته، برگرفته از کتاب «فتح خون» شهید سید مرتضی آوینی است.
به اشتراک بگذارید
  • Facebook
  • Yahoo! Buzz
  • Twitter
  • Google Bookmarks

 Leave a Reply

You may use these HTML tags and attributes: <a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <s> <strike> <strong>

(الزامی)

(الزامی)