ارد ۲۶۱۳۹۱
 

یاران صدر در نمایشگاه کتاب تهران

متنی که در زیر می خوانید دل‌نوشته‌ی خانم مهدیه پالیزبان مسؤول کانون فرهنگی یاران صدر است که همراه با دیگر یاران صدر و اعضاء‌ مؤسسه پذیرای بازدید کنندگان از غرفه‌ی مؤسسه‌ی فرهنگی-تحقیقاتی امام موسی صدر در غرفه‌ی ۳۱، راهرو ۲۸ شبستان مصلای تهران در بیست و پنجمین نمایشگاه کتاب تهران بودند.

خانم پالیزبان نوشته اند: «قرار نبود این گزارش گونه از غرفه خطاب به تو باشد، نمی‌دانم چه شد. شاید چون مدت هاست برای‌ات ننوشته‌ام. چه خوب که برای تو نوشتم. مخاطبی بهتر از تو هست؟»

متن کامل را به نقل از سایت یاران صدر در ادامه می خوانید:

تا سال قبل بیشتر من می‌نوشتم از غرفه و حال هوای‌اش. امسال اما نبودن‌ام باعث شد دیگران هم بنویسند و چه خوب است وقتی در کلمات همه یک حس هست: انتظار و افتخار و شرمندگی. انتظار برگشتن‌ات، افتخار بودن زیر نام‌ات و شرمندگی از کم کاری هایی که عدد روزهای اسارت‌ات را هر روز زیادتر می‌کند.

امسال سال انتظار بود، حتی بیشتر از سال قبل. امسال کمتر پیش آمد کسی بپرسد کجا بودی و چه کردی. شاید چون صدای‌ات در غرفه نبود و ناشناس‌ها کمتر جذب شدند. امسال، سال سؤال درباره‌ی آزادی‌ات بود. این را چند روز نمایشگاه چند بار توضیح دادیم که زنده ای و چندبار آخرین خبرها را گفتیم، نمی‌دانم. بسیار پیش آمد کسانی فقط می‌آمدند که خبر بگیرند و بروند. اما فکر نمی‌کنم هیچکدام‌مان خسته شده باشیم از این که به دیگران بگوییم تو زنده ای؛ چه به آن‌هایی که نگران بودند و با شنیدن این خبرها امیدشان زنده می‌شد و جان می‌گرفت؛ چه آن‌هایی که در ذهن‌شان تو را ساکن دنیایی (دیگر) می‌دانستند؛ حتی آن‌هایی که اصرار داشتند بگویند تو نیستی؛ حتی آن‌هایی که اصرار داشتند بگویند از تو چیزهایی می‌دانند که ما نمی‌دانیم؛ که تو کارهایی کردی که ما نمی‌گوییم.

گفتن از تو، کارهای‌ات، فکرهای‌ات و زنده بودن‌ات برای همه‌ی این آدم‌ها شیرین بود و هست. گفتن از تو، ایستادن در غرفه‌ی کوچکی که به نام توست، تمرین زندگی است؛ تمرین مدارا با مردم؛ تمرین تحمل نظرات دیگران و شنیدن حرف هایی که گاه خیلی بی‌انصافانه و جاهلانه است. اما همان وقت که شنونده هستی، مدام در ذهن‌ت تکرار می‌کنی که این‌جا، زیر نام تو، باید صبور بود و قلب وسیع و روح بزرگ داشت. باید آدم‌ها را پذیرفت و شنید. کاش همه‌ی آدم‌ها، همه‌ی آن‌ها که تحمل کمترین سؤال و حرفی را ندارند، چند روزی زیر نام تو می‌ایستادند و مثل ما تمرین صبر و مهربانی و سعه‌ی صدر می‌کردند. دروغ چرا؟ تا وقتی تو را نشناخته بودیم، ما هم این طور نبودیم.

هرسال که برای‌ات غرفه می‌زنیم، حس می‌کنیم چیزهایی کم دارد. امسال هم همین‌طور؛ هرچند چیزهایی اضافه شده بود. جالب بود که تصویر رونوشت شناسنامه‌ات برای خیلی ها جالب و گویا بود. می‌ایستادند و به دقت می‌خواندند. دفتری گذاشتیم برای پیشنهادات و انتقادات و دل‌نوشته‌ها، اما فقط دل‌نوشته بود برای تو؛ و البته جایی برای ثبت نظر آن‌هایی که اصرار دارند نیستی. جالب این بود که گاهی در یک صفحه کسی برای‌ات آرزوی رحمت کرده بود و کسی دیگر نوشته بود منتظر بازگشت‌ات است! در دفتر دل‌نوشته‌های تو برای همه‌ی این‌ها جا هست. ما هم سعی کردیم کسی را مجبور نکنیم مثل ما فکر کند؛ همان‌طور که گاه گفتیم مثل دیگران درباره‌ات فکر نمی‌کنیم.

امسال دوستان گفتند در شلوغی نمایشگاه صدای‌ات را پخش نکنیم، نکند مزاحم دیگران شود. اما دل‌ام برای صدای‌ات تنگ شد. صدای‌ات که بود، تصویر ات که روی مانیتور می‌نشست، دیگر لازم نبود کاری کنیم: مردم خودشان می‌آمدند. آن‌ها هم که نباشند، اسم‌ات مردم را می‌کشاند. نمی‌گویم همه را، که بعضی نشناخته، تو را می‌گذارند کنار آن‌هایی که دین را بد گفته اند و بد کرده اند. این نگاه‌ها و حرف‌ها را که می‌دیدم، آرزو می‌کردم کاش بودی. اگر بودی، نمی‌گویم همه شیفته‌ات می‌شدند – که قرار نیست شوند–؛ نمی‌گویم همه به دین تو معتقد می‌شدند – که قانون خدا چیز دیگری است–؛ اما مطمئن ام اگر بودی، تعداد آن‌هایی که در سرزمین‌ات بدبین و ناامید اند، کمتر از الان بود.

امسال هم مدام این سؤال را جواب می‌دادم که با تو نسبتی دارم؟ من هم با افتخار می‌گفتم از علاقه مندان‌ات هستم. آن‌ها که می‌پرسیدند، نمی‌دانند این تنها افتخار زندگی‌ام است. اما عادت دارم در بعضی نگاه‌ها تعجب را ببینم که در دوران ما، مگر می‌شود کسی فقط برای علاقه به یک نفر، بیاید برایش کار کند؟ اما بین دوستداران‌ات این آدم ها زیاد اند. مثل خود ات که فقط به خاطر عشق ات به انسان کار کردی.

امسال هم مردم بیشتر دنبال حرف‌های خود ات بودند و چه انتخاب خوبی. مگر ما هم شیفته‌ی حرف های‌ات و راه‌ات نشدیم؟ امسال کتاب‌ها بیشتر بود و شرمندگی ما کمتر. سعی کردیم هر که می‌آید و چیزی می‌خواهد، دست خالی نرود، حتی اگر چیزی نخرد و فقط آدرسی بدهیم از سایت ات که فلان مطلب آن جاست؛ یا چیز ارزان تری از انتخاب اول‌اش معرفی کنیم؛ یا کتاب ها را خیلی ارزان‌تر بفروشیم. این کار را زیاد کردیم. حداقل من زیاد مرتکب شدم! چون چند سال قبل، خودم جای یکی از این آدم ها بودم که دل‌‌اش می‌خواست کتابی درباره‌ی تو را بگیرد و بخواند، اما کیف‌اش خالی بود و آرزوی آن کتاب تا چند سال به دل اش ماند و هنوز هم حسرت می‌خورد که کاش زودتر تو را شناخته بود. برای همین وقتی حس می‌کردم کسی دل اش کتاب می‌خواهد و نمی‌تواند بخرد، دل‌ام نمی‌آمد دست خالی برود. این هم کار هر ساله‌ام است و کسی -به ویژه دختر عزیز ات که بزرگ ماست- چیزی نمی‌گوید و من هر سال باز هم همین کار را می‌کنم.

امسال عکس‌ات را می‌خواستند. سال های قبل عکس های‌ات را کنار بروشورها می‌گذاشتیم و مردم رهگذر برمی‌داشتند. امسال اما عکس های‌ات نبود. پوستری داشتیم که رایگان می‌دادیم، اما به کسی که می‌خواست و جالب این که خیلی‌ها می‌خواستند. خیلی‌ها می‌پرسیدند عکس تو را نداریم؟ می‌گفتند می‌خواهند به دیوار اتاق یا دفتر کارشان بزنند.

امسال هم آدم‌های مختلف جلوی غرفه‌ات می‌ایستادند و کتاب‌های‌ات را می‌خریدند؛ این هم از چیزهای لذت بخش غرفه‌ات است. نمی‌دانم چند غرفه‌ی دیگر هستند که به نام کسی باشند و مخاطب‌اش این قدر متفاوت و متنوع. در غرفه‌ی تو منتظر ایم هر قیافه و عقیده ای را ببینیم: از مذهبی تا غیرمذهبی؛ از استاد دانشگاه تا کارگر و سرایدار؛ از پیرمرد تا کودک. و چه لذتی دارد و چه تجربه‌ی نابی است میزبان همه‌ی این‌ها بودن. بعضی ها اسم‌ات را که می‌دیدند، بدون این که جلو بیایند با همراه‌شان درباره‌ی تو حرف می‌زدند و رد می‌شدند؛ حرف هایی که گاه درست بود و گاه غلط. بی‌خود نیست می‌گویم غرفه داری برای تو دنیایی است!

اما یک چیز را بگویم، امسال آخرین سالی بود که غرفه دار ات بودیم. امسال آخرین سالی بود که در غرفه‌ای ایستادیم که صاحب‌اش‌ اسم‌اش نبود و ما فقط خبر بودن‌اش را دادیم، در حالی که خودمان هم ندیده‌ایم‌اش. باور کن سال دیگر حاضر نیستیم برویم! اصلاً قبول نیست! سال بعد خود ات هم هستی، حتماً هستی! سال بعد هر روز خبرهای تازه داریم از تو. سال بعد، عکس‌های تازه‌ات را می‌گذاریم. سال بعد دیگر این روزشمار و سال شمار لعنتی را نداریم! سال بعد، از دیدن‌ات می‌گوییم؛ از لحظه‌ای که تعبیر خواب‌ها و آرزوهای‌مان را دیده ایم. سال بعد نمی‌گوییم از مهربانی‌ات و بزرگی‌ات خواندیم و چشمان نافذ ات را در عکس‌ها دیدیم. سال بعد می‌خواهیم خاطره‌های خودمان را بگوییم. می‌خواهیم بگوییم خودمان دیده‌ایم‌ات. می‌خواهیم بگوییم: مردم! باور کنید «انسان» دروغ نیست؛ موسی صدر افسانه نیست؛ ما او را دیده‌ایم؛ روی همین زمین.

منبع:‌ یاران صدر

به اشتراک بگذارید
  • Facebook
  • Yahoo! Buzz
  • Twitter
  • Google Bookmarks

 Leave a Reply

You may use these HTML tags and attributes: <a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <s> <strike> <strong>

(الزامی)

(الزامی)